تبليغاتX
تـنـهــایــی تـنـهــا بـــاد - اشک ِ تو چشمای من ، تویی ...



بهم مسیج داد که یه سری مسیج می خواد با این مضمون که ... " ... [ مضمونش زیاد مهم نیست ] ... گوشیم رو گشتم و یه دو سه تایی براش فرستادم. گفت بازم میخوام ! گفتم بذار برم وبلاگم رو بگردم... با این مضمون اون تو باید نوشته زیاد باشه !!
رفتم سراغ آرشیو ... فروردین ... اسفند ... به وسط های بهمن نرسیده بستم و گذاشتم کنار !!
داشتم جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــر می خوردم  !!!!!!
طاقت هجوم اون همه خاطره رو با هم نداشتم ... تازه خالی شده بودم !! تازه پست ِ قبل رو نوشته بودم !! تازه داشتم به خودم بر می گشتم !!!
خدایا چرا نمی ذاری ؟؟؟ خدا این چه غلطی بود که کردم ؟؟؟؟


سنجاق: لابلای جمله هام گفتم: "دیگه حوصله ی زندگی کردنم ندارم!..." حق گفت که گفت: "حوصله ی زندگی رو داری! حوصله ی زندگی با اونا رو نداری!..." حق گفت که گفت: "وقتی پیش ِ منی حس می کنم اصلا یه آدم ِ دیگه کنارمه!... " گفت واسه همین دوست داره بیشتر همدیگه رو ببینیم و بیشتر پیشش باشم...

    + این جمله چقدر گویای حال و روز ِ اون روزای منـــ ه ......
   ++ سنجاق آرشیوی. خاطره ی خودمـ ـه ...



✘ || جمعه 1390/12/05 || ـــــیمــ ــــــــیمـڪــ ||